از برزخ به سلامت عبور کردم. بهشت در یک قدمی ام بود. دربان جهنم اما در را باز کرد...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
حالا تمامِ برگ ها غرقِ خجالت، تمامِ قطرات کثیف، تمام دیوارهایِ شهر پر از نفرت هستند...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
ما آدم هایِ بی چاره ای بودیم. از کینه و نفرت، بهمن درست می کردیم و درست در لحظه یِ آخر، مسیرش را به سمتِ دره منحرف می کردیم...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی